محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1924

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « چنين باشد » اما در انتظار مردم عين شمس بودند و مسلمانان كسانى را كه ما بين دو شهر بودند به اسيرى گرفتند . عوف بن مالك گفت : « اى مردم اسكندريه شهر شما چه زيباست » گفتند : « اسكندر گفت : شهرى بسازم كه محتاج خدا باشد و از خلق بىنياز و رونق آن بماند . » ابرهه به مردم فرما گفت : « اى مردم فرما شهر شما چه كهنه است » گفتند : « فرما گفت : شهرى بسازم كه از خدا بى نياز باشد و به مردم محتاج و رونق آن برفت ، اسكندر و فرما دو برادر بودند . » ابو جعفر گويد : بگفتهء ابن كلبى دو برادر بودند و اسكندريه : و فرما به آنها انتساب يافت ، هر روز در فرما چيزى ويران مىشود و منظرهء آن كهنه شده اما رونق اسكندريه بجا مانده است . ابو عثمان گويد : وقتى عمر در عين شمس با جماعت مقابل شد ، پادشاهى ميان مردم قبط و نوبه مشترك بود و زبير همراه عمرو بود ، مردم مصر به شاهشان گفتند : « با قومى كه كسرى و قيصر را بشكستند و بر ديارشان تسلط يافتند چه خواهى كرد ؟ با اين جماعت صلح كن و پيمانى ببند و با آنها مقابله كن و ما را مقابل آنها مبر . » و اين به روز چهارم بود اما شاه نپذيرفت . آنگاه حمله آغاز شد و جنگ در گرفت ، زبير به بالاى حصار رفت و چون او را بديدند در را به روى عمرو بگشودند و به صلح پيش وى آمدند كه پذيرفت و زبير به جنگ وارد شهر شد و همراه آنها از در پيش عمرو آمد و از آن پس كه در خطر هلاك بودند پيمان كردند و آنچه به جنگ گرفته شده بود مشمول صلح شد و ذمى شدند . پيمان صلح چنين بود : « بنام خداى رحمان رحيم « اين اماننامه ايست كه عمرو بن عاص به مردم مصر مىدهد كه